گفتگو با خدا

در خواب با خدایم گفتگوی داشتم

بمن گفت می خواهی با من حرف بزنی ؟

گفتمش اگر وقت دارید ؟

خدا گفت ! وقت من بی انتهاست !

چه سوالاهای در ذهنت است که می خواهی از من بپرسی ؟

گفتم بار خدایا ! از چه کار انسان ها بیشتر از همه در حیرتی  ؟

خداوند فرمود !

در تعجبم که از دوران کودکایشان شان سخت خسته می شوند وبیتابانه منتظرند بزرگ شوند

 اما سال ها بعد, افسوس سال های کودکی شان را می خورند

و ارزوی برگشت سالهای کودکیشان را دارند.

سلامتی شان را برای بدست اوردن پول  می دهند

و بعد پولشان را برای بدست اوردن سلامتی از دست رفته شان می دهند

چنان بانگرانی یه  آینده می نگرند که  حال را فراموش می کنند

قسمیکه نه در حال زنده گی می توانند و نه در اینده .

به گونه زنده گی  می کنند که هر گز نمی میرند

وآنگونه  میمیرند که هرگز زنده نبوده اند

به خداوند گفتم !

به عنوان خالق چه درس های از زنده گی است که می خواهی بنده گانت بیاموزند؟

خد اوند فرمود !

بیاموزند که نمی توانند کسی را مجبور کنند که انها را دوست داشته باشد

اما می توانند دوست داشتنی باشند

با بخشیدن, بخشش را بیاموزند

وبدانند که فقط لحظه ای برای وارد کردن زخم عمیق

به کسی که دوستش می دارند کافیست

و سالها وقت برای درمانش نیاز است

بفهمند که یک شخص ثروتمند کسی نیست که از همه بیشتر دارد

اما کسی است که کمترین نیاز را دارد

بدانند کسانی هستند که صمیمانه دوستاشان دارند اما نمی توانند

احساس شان را  به ساده گی ابراز کنند

بیاموزند که دو شخص می تواند به چیزی یکسان بنگرند اما آن را متفاوت ببینند

بیاموزند که این تنها کافی نیست که همدیگر را ببخشند , بلکه خود را نیز باید ببخشند

با فروتنی از خدا تشکر کردم

و گفتم !

چیز دیگر است که بخواهی بنده گانت بفهمند ؟
خداوند گفت فقط بدانند که من همه جا وهمیشه حاضرم .

تشیع علوی و تشیع صفوی

در زمان صفویه تشیع ضد وضع موجود ، تشیع وفق وضع موجود می شود. تشیعی که به عنوان یک نیرو دربرابر حاکمیت بود به عنوان یک نیرو در کنار وپشت سر این قدرت می ایستد و از آن جانبداری می کند .

کارو نقشش عوض می شود ، تشیعی که حالت انتقادی به وضع موجود داشت حالا یک رسالت تازه دارد و آنحالت توجیهی است. عالم شیعی که همواره پرهیز داشت از رابطه با قدرتمندان که برای قدرتمندان یکاصطلاح مشترک داشت ظلمه ، به سادگی همدست و همگام و هم نشین این قدرتها می شود و در نظر عمومهم بد نیست .

عالم با تقوا یی که از مفاخرماست(شیخ بهایی ) با او همکار و همراه است جامعه تحمل می کند ، گرچه اینحاکم مانند خلفای بغداد زندگی می کند اما حب علی دارد . حب علی همه چیز را توجیه می کند .حاکم انتقامحسین را میگیرد .

برای اینکه روایت است و الان هم روایت می شود که محب علی در بهشت است ولو عاصی بر من باشد ، ومبغض علی در دوزخ ولو مطیع من باشد .

او هم عاصی بر خداست اما محب علی است . دو دستگاه می شود ، دستگاه علی و دستگاه خدا .

گناه می کند و خیانت می کند اما اصلی است که کسی که ولایت مولا علی را دارد سیئات و بدی هاش بهخوبی تبدیل می شود . تشیع تازه ای به نام تشیع صفوی به وجود می آید . همان اصول و عقاید وشخصیت ها .

دو تشیع داریم تشیع حب و بغض احساسی ، تشیع صفوی تشیع منطق و تحلیل و آگاهی و شناخت ، تشیععلوی. عالم شیعی بیشتر گرایش به روحانی مذهبی می کند .در اسلام و به خصوص در تشیع از همه قوی ترشخصیت های دینی را عالم می گوییم .اصطلاح اسلام در مورد دانشمند دینی ، عالم دینی و اصطلاح مسیحی،روحانی است. روحانی زاهد با تقوا و پاک است نفسش خوب و قدمش سبک است  ، دستش را ببوسی دلتسبک می شود  ، نمی فهمد     ،اشکالی ندارد  ،  روح دارد.

در اسلام اولیه و در طول تاریخ در ذهن اندیشمند دینی عالم مذهبی وجود دارد . کسی که مذهب را می شناسدو تخصصش را دارد فقیه ، هم به همین معناست .

کم کم شخصیت هایی که عالم شیعی بودند ضعیف تر شدند و شخصیت هایی در درونشان و کنارشان تقویتشدند به نام روحانی شیعی .

در طول دوره ی صفویه هم عالم شیعی داریم و هم روحانی. امروز به عالم بزرگ شیعی هم   ، روحانیمی گوییم .

عالم شیعی از کنار مردم برخواست و در کنارسلطان صفوی نشست. تشیع مردمی تبدیل شد به تشیع دولتی.

تشیع علوی بر اساس کتاب و اصالت قرآن و تشیع صفوی بر اصالت مفاتیح الجنان .

تشیع علوی : بر سیره ی رسول و ائمه و بر مناقب ذکر مصیبات و کرامات .

تشیع صفوی : اصالت برای شخص پیامبر و در تشیع صفوی اصالت به اسم امام برای نفی پیامبر چون وجهمشترک صفویه و عثمانی بود.

تشیع علوی: مبارزه ، تشیع صفوی لعن و نفرین.

تشیع علوی تشیع شناختی . درتشیع صفوی محبت بدون شناخت   ، باید امام را پرستید   شناختن برای صفویه ضرر  دارد .

 

تشیع صفوی اصالت شخص در مقابل اصالت قبر در تشیع صفوی .

تشیع علوی امام شناسی در مقابل تشیع صفوی امام پرستی .

تشیع علوی علم اسلام در برابر تشیع اصالت تقدس و روحانیت منهای علم .

تشیع صفوی تشیع مشهد در مقابل تشیع مکه . هر طواف مرقد امام رضا هفت هزارو هفتصدو هفتاد حج اکبر است .

تشیع علوی تشیع کربلا . تشیع صفوی هم تشیع کربلا.  اما تشیع کربلا ضد کربلا بزرگترین معجزه ی سیاسی برای نفی اثر حسین   ، خود حسین و برای خنثی کردن اثر خون حسین،   خون حسین را مطرح کردن.

تشیع علوی در طول تاریخ در هر نظام و با هر اسمی وبا هر شکل وطرحی و هر شعاری در برابر ، ستم در برابر بی عدالتی در برابر حکومت خیانت ،در برابر وضع زندگی ذلت بار، در برابر فریب مذهبی ، تشیع نه بوده است . و تشیع صفوی تشیع آری بوده است .

قسمت کوتاهی  از سخنرانی دکتر شریعتی (شیعه علوی، شیعه صفوی)

پدر مومن من و مادر مقدس من ...

پدرمومن من ...

مادر مقدس من ...

نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی !

که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی.

 تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟

فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند.

اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟

شما به او چه می دهید؟

 و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...

و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... 

بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم ) 

گرفته شده از وب حرف های ناتمام

الهي

http://www.sharemation.com/amirmo/faryad.jpg

الهي،  پناهي

تو خود قبله گاهي،  تو معبود مايي !

الهي تو را هر گونه مي خوانم ، تو هم انگونه مي آيي !

الهي چه سريست در اين  راز هستي ؟

الهي تو داني به علمت نشانم  ده ، تو راهي !

الهي دلم را به عشقت منور بگردان !

الهي رضايي خودت را ، تو در جان هر عملم افكن !

الهي بخواهم نباشد تواني برايم  در انجام كاري !

الهي مگر جز رضايي تو باشد در آن كار هايم !

الهي تو قلبم ببيني،  رها در ارزوها

الهي به علمت ،  برون كن ز دل  هر آن  آرزو را ، چو رضاي تو  در آن نيست

االهي توانا بگردان تو دستان ضعيفم را  ، برانجام آن ارزوي چو رضاي تو در آن است

الهي تو را هر گونه مي خوانم ، تو هم انگونه مي ايي ...

نيايش

خدابا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف ارزاني كن!

خدايا ! مرا هموار اگاه و هوشيار دار تا بيش از شناختن " درست " و كامل كسي ، يا فكري" مثبت يا منفي قضاوت نكنم!

خدايا! شهرت ، مني را كه : " مي خواهم باشم " قرباني مني كه مي خواهند باشم" نكند!.

خدايا! به من ،" تقوايي ستيز " بياموز تا در انبوه مسئوليت نلغزم ، و از" تقواي پرهيز " مصونم دار تا در خلوت عزلت ، نپوسم!.

خدايا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مشكان ، اضطربها ي بزرگ ، غم ها بزرگ ، غمهاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن ، لذت ها را به بنده گان حقيرت بخش  و درد هاي عزيز بر جانم ريز!

خدايا! انديشه و احساس مرا در سطحي پائين مياركه كه زرنگيهاي حقير و پستيهاي نكبت بار و پليد " شبه ادم هاي اندك " را متوجه شوم ، چه دوست تر ميدارم " بزرگواري گول خور " باشم تا همچون اينان ، " كوچكان گول زن! "

خدايا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان " طبيعت " تاريخ " ، جامعه" ، و خويشتن " رها كن ، تا انچنان كه تو ، اي افريده گار من ، مرا آفريده اي ، خود افريده گار خود باشم ، نه كه همچون حيوان " خورا با محيط" كه محيط را با خود تطبيق دهم.

 خدايا! اتش مقدس " شك " را آنچنان در من بيفروز تا همه "يقين " هاي را كه در من نقش كرده اند بسوزد، انگاه از پس توده آي اين خاكستر لبخند مهر اوه بر لبهاي صبح يقين،شسته از هر عبار ، طلوع كند!.

خدايا! مرا از فقر ترجمه و زبوني تقليد نجات بخش، تا قالبهاي ارثي را بشكنم ، تا در برابر " قالب ريزي " غرب ، بايستم و تا همچون اينها و انها ، و ديگران حرف نزنند و من فقط دهنم  را تكان دهم!

خدايا ! قناعت ، صبر و تحمل را از ملتم بازگير و بمن ارزاني دار!

خدايا ! تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن علي ، سپاس مي گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمقها بر گزيني ، كه چند دشمن ابله ، نعمتي است كه خداوند تنها به بنده گان خاصش عطا ميكند!.

خدايا ! مرا ياري ده تا جا معه ام را برسه پايه كتاب ، ترازو، و آهن استوار كنم ، و دلم را از سه سرچشمه حقيقت ، زيبايي و خير سيراب سازم!

خدايا! "جامعه " ام را از بيماري مصوف و معنويت زدده گي شفا بخش ، تا به زنده گي و واقعيت بر گردد، و مرا از ابتذال زنده گي و بيماري واقعيت زده گي نجات بخش ، تابه ازادي عرفاني و كمي معنوي برسم!

خدايا! به روشنفكراني كه اقتصاد را "اصل " مي دانند بياموز كه ، اقتصاد " هدف نيست، وبه مذهبي ها كه "كمال " را مي دانند بياموز كه اقتصاد هم اصل است!

خدايا در برابر هر انچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند ، مرا با " نداشتن" و " نخواستن " روئين تن كن!.

خدايا ! به من توفيق تلاش ، در شكست ، صبر در نوميدي، رفتن، بي همراه ، جهاد بي سلاح، كار، بي پاداش ، فداكاري ، در سكوت ، دين ، بي دنيا، مذهب، بي عوام ، عظمت ، بي نام، خدمت بي نان، ايمان ، بي ريا، خوبي ، بي نمود، ، گستاخي ، بي خامي ،مناعت، بي غرور ،عشق بي هوس ، تنهايي ، در انبوه جمعيت، و دوست داشتن ، بي انكه دوست بداند، روزي كن!

  خدايا! مرا از هم فضائلي كه به كار مردم نيايد محروم ساز ! و به جهالت وحشي معارف لطيفي مبتلا مكن كه در جذبه احساس هاي بلند ،و اوج معراجهاي ماورا ، برق گرسنگي را در عمق چشمي ، و خط كبود تازيانه را بر پشتي ، نتوانم ديد!

خدايا به جامعه ا بياموز كه تنها راه بسوي تو از روي زمين مي گذرد، اما براي من بيراهه اي ميان بر را نشان بده !

خدايا! به مذهبي ها، بفهمان كه انسان از خاك است، بگوكه :يك پديده اي مادي نيز به همان اندازه خدارا معني ميكند كه يك پديده اي غيبي، در دنيا همان اندازه خدا وجوددارد كه در اخرت، ومذهب اگر بيش از مرگ به كار نيايد پس ازمرگ به هيچ كار نخواهد امد !

خدايا! چگونه زيستن را تو بمن بياموز، چگونه مردن را خود خواهم اموخت!

خدايا ! مرا از اين فاجعه پليد "مصلحت پرستي" چون همه كس گير شده است نجات بخش !

                                                                                                                       " شريعتي بزرگ"

روحش شاد و غريق رحمت خدا باد

دروود و هزارن درود بنده گان پاك و معصورم خدا برا او باد

كافر كيست مسلمان كيست ؟

اي مسلمان

اي كسي كه داد از مسلماني مي زني بمن بگو

بمن بگو كه اين مسلماني  خراب است يا من و تو  ... ؟

اگر هر دو خوبيم پس جرا چنينم ؟؟؟

چرا همه اي كشور هاي اسلامي در بدبختي و جنگ بسر مي برند ... ؟

نامي برايم بياور از كشور ي كه مسلمان است و مردمش هم راضي هستند ؟؟ ؟

نمي تواني بيابي ، من نيز نمي توانم ...

ايهات كه چه آسان خودمان را گول مي زنيم و با چشمان باز عمريست در خوابيم  

بگو كه چه  ها نمي كنيم انهم با نام خدا

بگويد تا بدانم اي مسلمانان ...

چرا اينگونه خارو محتاج و بدبختيم  ؟؟؟  

چرا اينگونه از نعمت هاي خداوند استفاده مي كنيم  و حاصلش را تنها در  داروالخلاح به او مي دهيم ؟؟؟

آيا جواب نعمت هاي ناب خداوند همين است

آيا اينگونه شكر مي گذاريم او را  

آيا اين مخ ها را  چند نسل ديگر مي خواهيم صفر كيلومتر به خداوند تحويل دهيم

آيا براي همين برايمان داده است تا  همانگونه كه گرفته ايم  تحويلش دهيم؟

مي تواني اندكي بينديشي ؟

و نگاهي بيندازي ؟

با اين نگاهت چه مي بيني ؟؟؟

ايا هنوز خودت را بنده خوب خدا  مي داني ؟؟؟

ايا هنوز عبادت با لبان را  ترجيع بر عبادت بادستان مي دهي ؟

مي بيني ... ؟

چه مي بيني ؟
من كه مي بينم همين وسيله اي كه اين نوشته ها را با ان به شما ها مي رسانم از من نيست !

از توي مسلمان هم نيست ، از اوي مسلمان نيست !!

نگاه مي كنم خانه ام را ...

باز هم مي بينم روشني چراغي را كه در خانه ام است و اهل خانه ام را با آن اسايشي است

نيست ازهيچ  مسلماني !

از آن كسي است كه كافر مي ناممش

مي بينم كه اهل خانه ام هر چه كه موجب اسايششان شده است از كافران دارند !!!

نمي دانم چرا مسلمانان نه براي خودشان و نه براي دوستانشان بجز زحمت و رنج دگر  هيچ نكردند ؟

مي بينم كساني كه دم از بدي كافران مي زنند

بيشتر از همه كافران به انها خدمت مي كنند !!!

خانه هايشان ، موتر هايشان و ...

مي تواني خانه ات را  بنگري محيطت را  ماحولت را

آيا اكثر اشيا، اي خانه ات كه استفاده مي كني و موجب اسايشت شده است از همين كافرا ن نيست ؟؟؟

از مسلمانان چه مي بيني ؟؟؟

جواب تو نيز مانند من هيج است ... ؟

اي هات چه بسا گريه دارد اين ديدن و حس كردن خود درجمعي كه هيچ نكردند

تو را بخدا صادقانه قضاوت كن !!!

شبها را كه راحت در كنار خانواده ات زير نور چرا غ نشسته اي  

و كنترول بدست شبكه ها را تعويض مي كني و فرزندانت و اهل خانه ات لذت ها مي برن

بمن بگو كه باعث اين شادي چه كسي شده است ؟؟؟  

تفريح ها مي كني ، چه كسي بيشترين نقش در شاد ساختن تو دارد ؟؟؟

ماشين زير پايت را مي يبيني ؟؟؟

مبايلي كه در دستانت است و با آن فخر مي فروشي مي بيني ؟؟؟

از توي مسلمان نيست ، از همان كافريست كه ...

 تلويزوني كه تورا امروز از جهاني كه در آن زيست مي كني  آگاه مي كند

و نقش بسزاي در تربيت فرزندانت دارد ...

و تو نمي تواني  بدون آن لحظايت را بسر برساني نيز كافر برايت درست كرده است

كفشهايت را ببين ، لباس هايت را ببين ...

نگاهي به چهار اطرافت بينداز ، ببين چه كسي بيشتر برايت خدمت كرده است ؟؟؟

كافر يا مسلمان ؟؟؟

حال بگو كافر كيست مسلمان كيست ؟؟ ؟

آيا در كتابت چه گفته است ؟؟؟

آيا كاري كه كافران كرده اند دركتابت نگفته است كه مسلمانان بايد انجام بدهند !!!

 خدايا مي يبيني اين كافران را با اين اعمال مسلماني !!!

و اي واي خدايا مي بيني اين مسلمانان را با اين اعمال  كافري !!!

آيا هنوز فكر مي كني جنت مال توست؟؟؟

حرف دل يك هموطنم بود روزي كه از دست اين مسلمان ها درد وجودش را فرا گرفته بود وبا ناله مي گفت ...

 اي خدا چه خوب مسلمانيست اين كافر و چه بد كافرييست اين مسلمان !!!

بيا و نگاهي كن ...

چرا نتيجه اينگونه است ؟

چرا ما از خود هيچ نداريم ؟

چرا مسلمانها نه خيرشان به خويش  رسيد ه است و نه به ديگرا ن، ديگران كه بماند و نه به دوستانشان ؟

آيا عيب ازاسلام است ؟؟؟

پس رهايش كنيم چرا كه خدواند كارهاي كافران را  دوست دارد ...

او خودش گفته است

اگر عيب از اسلام ما نيست

پس از كجاست ؟؟؟

از من و تو ...

آري عيب از من توست

پس تفسيري غلط از دينمان كرديم و راهمان را غلط رفتيم

مانند گوسفندان سرمان را پائين انداخته و نعمتي را كه خداوند با آن ما را از ساير 

مخلوقات متمايز ساخت را فراموش كرده و بلا استفاده رهايش كرديم

و يكبار هم نيندشيدم...

مكثي نكرديم كه ايهات چرا ما ها كه خود را برتر و كاملتر  مي دانيم

اينگونه پس مانده هاي كافران را با شوق استفاده مي كنيم و فخر مي فروشيم

چرا همه اي مسلمان ها اشتياق زنده گي در كشور هاي خارج را دارند ؟؟؟

مگر چيست انجا ... ؟

اري عدالت ، زنده گي ، معرفت ...

شايد انگونه كه بايد نباشد

اما بهتر از اين است

بهتر از هيج ، بهتر از هيچي كه من و تو گرفتارش شده ايم  و خود باعث انيم

مسلمان مسلمان را مي كشد ، راحت هيچ دردي حس نمي كند كه انسان مي كشد يا ميش

هزاران بي گناه ميميرد ، برادرا و خواهرا مسلمانش  او حسي ندارد

او دردي ندارد  ولي مي گويد مسلمان است

اي خدا چه كرديم كه اينگونه گرفتار اعمالمان كردي ؟

مگر ما نمي گويم برتريم

پس چرا از اين برتري گريزانيم ؟؟؟

ايهات دلم مي گيرد وقتي به اين همه بدبختي  مي انديشم

 و مي بينم كه هنوز هم چسپيده ايم به  آن و داد مي زنيم خدايا  رهايمان كن !

در حالي كه خودمان محكم به آن چسپيده ايم و ...

عقايدي پر از خرافات را محكم گرفته ايم، درحالي كه خود قبولشان نداريم و دليلي برا انجامش نيز نمي بينيم

 اي خدايا چه كرده ايم كه اينگونه گرفتارمان كردي ...؟

اي مردماني كه عاشق ناميد

عاشق نام حسين

عاشق نام علي ،  ، عاشق نام ...

علي چگونه عمل كرد ،عاشق راهش باش

علي گونه عمل كن بخدا قسم علي گريان از حال من توست  

خيانت مي كنيم به او ...

بخداهر چه مي انديشم به  بي مصرفي خودمان بيشتر واقف مي شوم

به اينكه تنها چيزي كه اموخته ايم  شعار دادن است

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟

واقعاً خدا چه مي خواهد  ؟؟؟

واقعاً خدا چه مي خواهد  ؟؟؟

 تا به حال انديشده ايد؟

هرروز يك شنبه رفتن به كليسا ؟

هر روز جمعه رفتن به مسجد؟

هر روز شنبه رفتن به معبد؟

خدا چه مي خواهد؟؟؟

؟

ببينم ما به خداوند چه مي دهيم ...

بعضي ها سر هايشان را مي تراشند و موهايشان را به او مي دهند 

بعضي ها هم ريش مي گذراند و مو هايشان را براي خداوند رشد مي دهند    

اما

آيا خداوند حقيقتا به اينها نياز دارد ؟

با گلهاي رنگا رنگ و رنگ هاي مختلف  او را مي آرايم

آيا اين كار خدا را شاد خواهد ساخت؟؟؟

ايا خداوند حقيقتاً همين را مي خواهد ؟؟؟

غذا، طلا، پول ، گل و ...

 آيا  او چنين چيز هاي مي خواهد ؟

با گذشت زمان ما مي اموزيم كه روي اين كره خاكي هر روز به تعداد نيازمندان افزوده مي شود

لطفاً، براي لحظه اي  بينديشيد!!!

واقعاخد ا چه مي خواهد؟؟؟

غذا، پول ، گل ، وقت ....

بيائيد و حدس بزنيم كه خداوند چه مي خواهد ؟؟؟

كمك نيازمندان با دستاني پر مهر  بهتر از عبادت با لبان است

به گرسنه گان غذا بدهيم ...

 اين چيزيست كه او از ما توقع دارد

  بيشتر از گل ها

و كاري كنيم كه لبخندي از شادي  بروي لبان مردم جاري شوند

""من لبخند  پجه هايم را دوست دارم""

همرا پول

كمك كنيد كسي را تا به تحصيلاتش ادامه دهد

نيازمندي را حمايت كنيد

خانواده اي را براي امرار معاش كمك كنيد

زنده گي كسي را نجات دهيد

همراه زمان

بجه هاي مرا در خانه سالمندان ملاقات كنيد

با مهرباني و ملايمت به درد دلشان گوش دهيد

بچه هاي مرا در يتيم خانه ها ملاقات كنيد

و هرگز نگذاريد احساس نيازمندي كنند

ايا قادر هستي بداني كه من چه مي خواهم ؟؟؟

دیوارها راخراب کنیدتاحقم رابستانم!

اين كشور من است زادگاه من، مادر من، اما نه ! مادرمن نه، مادر من نه، كه مادر مردان است و آغوش اين مادر براي من و دخترانش امن نيست. مادر من صدها سال قبل از به دنيا امدن من مرده است ! من اينجا يتيمم.

كجا بگريم وقتي دلم به اندازه اي تمام ابرهاي آسمان شوق گريستن دارد، آه نمي گريم ، اگر بگريم سيل اشكهاي من زاده گاه مرا ويران خواهد كرد اگر بگريم آنان كه دم از عدالت مي زنند غرق خواهند شد!

بنگريد اين خاك من است، اين همان خاكيست كه مرا در آن حق پياده روي هم نيست!

عجبا! عصيان هم از من گريخته ، چرا كه من عاصي تر از اويم، فشار تمدن زاده گاهم تمام حجرات روح و روان مرا تخريب كرده.

در خيابانهاي زادهگاه من هر روز انفجار تعصبات هم نوعان مرا تكه تكه مي كند و مي بلعد، در خيابانها زاده گاه من جز گرگ راه نرفته و جز كلاغ سخن نگفته!

دلت گرفته؟ از قشر دختراني؟ هيچ راهي براي گريز از اين دلتنگي ات نداري؟ ميخواهي لااقل كمي تنها قدم بزني؟ نميداني كجا؟

بايد بگويم خيابان هاي اين شهر را براي پياده روي تو نساخته اندو تو براي دلتنگي ات حق نداري جاده اي را با گامهايت بيازاري!!!

و اگر آزردي به هوش باش اشخاص متمدن اطراف جاده ها كه بار فرهنك بر شانه هايشان سنگيني مي كند و همه جاده هاي اين شهر را خريده اند با متلك هاي داغشان تو را خواهند ازرد.

وقتي من دلم تنگ مي شود چه مي كنم؟ مثل تو دلم مي خواهد گام بزنم و به سمتي بروم كه به هيچ جهتي نرسد!

كاش اين خيابانها را جايي مي ساختند كه از جنگل فاصله اي بس بعيد مي داشت و من از ديدن گرگان و زوزه سگان هراسي نمي داشتم.

اما اگرمن شهردار شوم يك جاده براي دختران اين شهر مي سازم، خالي از اين فرهنگ ها، خالي از اين تبعيض ها، خالي از اين نيرنگ ها و تو مي تواني يك دل سير در آن راه بروي و دلتنگي ات را با گامهايت قسمت كني!

تو از عدل مي پرسي؟ شايد من از حق و عدل و انصاف هيچ نميدانم! اما آنان كه آن بالا نشته اند و حكم مي كنند و خودشان هم ميدانند كه نميدانند چه ظالمانه عدل اند!

و اي كاش اينقدر عادل نبودند!! تا من و تو را نيز در اين سرزمين حقي بود!! آه كه چرا حق من و تو هيچگاه از پشت آن پرده ها بيرون نمي آيد شايد او هم مجبور است مثل من و تو نقاب بزند، برقع بپوشدو آفتابي نشود، چرا كه اگر حق من و تو از پس آن پرده برون آيد به جرم بدحجابي سنگسار خواهد شد!!

گفتي از مساوات مي گويند!! راست گفتي اما افسوس كه من شاگرد خوبي نيستم و هيچگاه ادارك من مرا ياري نكرد كه بدانم چرا در اين آيين و سرزمين يك برابر به برابر دو است شايد آنان راست ميگويند اين ضعف در فهم منست، يا كه اين ضعف ... آه بگذريم.

بيا تا برايت از دوستانم سخن بگويم، هيچ ميداني كه من در اين سرزمين به تعداد چهار ديوار و يك سقف رفيق دارم، رفيقاني كه اگر چه دوستشان ندارم به من عشق مي ورزند و چه مجنونانه وفا دارند، حال دانستي دنياي من ديواريست!!

مادرم راز ديوار ها را گشود، او گفت وقتي به دنيا امدم، پدر مهربانم با دستان خودش در اطراف من ديوار ساخت، و سقفي بر آن نهاد!! و چه خوب ساخت، پدرم معمار خوبيست، من هميشه در حيرتم از صلابت ديوارها و سقف بالاي سرم.

راستش مادرم مي گويد مردان شهر ما همه معمارند و معماري ارثيست كه از پدرانشان دارند، اما من دلم مي خواهد در شهري زنده گي كنم كه مردانش معمار نباشند!! ديوار نسازند و دخترانش بر روي زمين نشسته آسمان را به نظاره بنشينند!!

نميدانم شايد نگاه كردن به اسمان زياده خواهيست، شايد پياده روي سهم زياديست و حق من نيست و حق تو نيست و حق ما نيست!!

من ديگر به پرواز كردن و رفتن معتاد شده ام من دلم مي خواهد بروم و ميراث من از اين خاك هيچ است و اگر بيشتر بمانم شايد مجبور باشم تاواني هم براي ماندن دراين ديار بدهم، سال ها ست به دنبال خاكي مي گردم كه در اطراف خيابانهاي آن بجاي گرگ هاي با فرهنگ شهرمان چند درخت باشد تا من دلتنگي ام را با آنان قسمت كنم!!

قاضيان اين شهر مي گويند بمان حقت را بگير، اين ضعف توست كه نمي تواني حقت را بستاني!!

افسوس كه قاضيان اين شهر هم ، همه معمارند!!!

بگوئيدشان ...

ديوارها را خراب كنيد تامن حقم را بستانم !!!

طعنه ...

http://upload.parsiking.com/file/1251382839.jpg

طعنه بر خسته رهروان نزنيد

بوسه بر دست رهزنان نزنيد

چون كمان كهنه شد كمانكش پير

به هدف تير از آن كمان نزنيد

تكيه بر زنده گي كنيد اي قوم

تاج بر فرق مردگان نزنيد

هيچگاهي حزف گهر نشود

خاك در چشم مردمان نزنيد

چون خود از همرهان قافله ايد

همره دزد، كاروان نزنيد

باده با دوست در عيان چو خوريد

لقمه با غير در نهان نزنيد

عشق و دوست داشتن

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال،

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد، عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند،

عشق طوفانی و متلاطم است، دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت، عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن نیست، دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد،

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند، دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد،

عشق یک فریب بزرگ و قوی است، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق،

عشق در دریا غرق شدن است، دوست داشتن در دریا شنا کردن،

عشق بینایی را می گیرد، دوست داشتن بینایی می دهد،

عشق خشن است و شدید و ناپایدار، دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار،

عشق همواره با شک آلوده است، دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر،

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم، از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر،

عشق نیرویی است در عاشق، که او را به معشوق می کشاند، دوست داشتن جاذبه ای در دوست، که دوست را به دوست می برد،

عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست،

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند، دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند،

در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که: ”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”،

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند، و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید، و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد،

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است، یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست.                                                           

((شريعتي))                               

((فلسفه عاشورا))

(( بسم رب الحسين ))

(( السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين ))

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اي اوست

اين چه شمع ايست كه دلها همه پروانه اي اوست

ماجراي حضرت سيد الشهدا عليه السلام به گونه بنا شد ه که اراده تکويني خداي متعال بر اين تعلق گرفته است که اين ماجرا زنده بماند و هر روز زنده تر شود و هر جا با مشکل و مانعي مواجه شود از جايي ديگر و به نحو دگير توسعه يابد, اين ماجرا آموزش بزرگ براي خلايق مي باشد و اين امتحان هم چنان ادامه دارد و ما بايد براي موفقيت در اين امتحان به هوش باشيم.

حسين بيشتر از آب تشنه لبيك بود اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند

شرایط نهضت امام حسین‏علیه السلام

شکل مبارزه‏اى که حسین انتخاب کرده، قابل فهمیدن نیست مگر این که اوضاع و شرایطى که حسین در آن شرایط، قیام خاصّ خودش را آغاز کرد، فهمیده بشود… اکنون حسین مسئول نگاهبانى انقلابى است که آخرین پایگاه‏هاى مقاومتش از دست رفته است و از قدرت جدش و پدر و برادرش، یعنى حکومت اسلام و جبهه حقیقت و عدالت، یک شمشیر برایش نمانده و حتى یک سرباز! سال‏هایى است که بنى‏امیه همه پایگاه‏هاى اجتماعى را فتح کرده است

اسلام در این زمان، چون پوستین وارونه شده است؛ ارزش‏هاى اسلامى رنگ باخته و دین با حاکمیت افراد فاسد و غاصب، رو به انحطاط و انحراف مى‏رود. امام حسین‏علیه السلام در چنین شرایطى براى اصلاح دین جدش قیام مى‏کند؛ از یک سو، نیرویى براى تغییر وضع موجود ندارد و از دیگر سو، در سکوت خود مشعل امیدى نمى‏بیند. بنابراین، با تنهاترین و برنده‏ترین سلاح، سلاح شهادت، به رویارویى با یزید، مظهر باطل مى‏شتابد و با شهادت خویش بر آنها پیروز مى‏شود.

این که حسین فریاد مى‏زند – پس از این که همه عزیزانش را در خون مى‏بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمى‏بیند – فریاد مى‏زند که: «آیا کسى هست که مرا یارى کند و انتقام کشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمى‏داند که کسى نیست که او را یارى کند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مى‏کند و دعوت شهادت او را به همه کسانى که براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مى‏نماید.

بایستن و نتوانستن‏

فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست؛ براى او زندگى، عقیده و جهاد است. بنابراین، اگر او زنده است و به دلیل این که زنده است، مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسین، زنده‏تر کیست؟ در تاریخ ما، کیست که به اندازه او حق داشته باشد که زندگى کند؟ و شایسته باشد که زنده بماند؟ نفس انسان بودن، آگاه بودن، ایمان داشتن، زندگى کردن، آدمى را مسئول جهاد مى‏کند و حسین مَثَلِ اعلاى انسانیت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایى یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت و چگونگى تحقق مسئولیت را تعیین مى‏کند نه وجود آن را.”(۱۱)

«بایستن»یعنى براى انجام دادن وظیفه مسئولیت دینى و شرعى، تلاش نمودن و تا حد توان براى پیشبرد آن، به تناسب زمان و شرایط، اقدام کردن. گویاترین کلام براى اداى این مفهوم، فرمایش حضرت امام‏ قدس سره است؛ ایشان در پیامى فرمودند:

ما مأمور به اداى تکلیف و وظیفه‏ایم، نه مأمور به نتیجه.

هر مسلمانى در هر شرایطى، وظیفه‏اى دارد که باید بدان عمل نماید؛ لیکن اقتضاى زمان، شکل انجام وظیفه را به تناسب خود، دستخوش تغییر مى‏سازد. عمل به وظیفه در بستر زمانى خاص، «جهاد» و در شرایطى «فقه» و در برهه‏اى «پرداختن به مسایل علمى» است؛ لیکن آنچه با تحول زمان دگرگون نمى‏شود، اصل اداى تکلیف و انجام وظیفه است

هنر خوب مردن‏

او (امام حسین‏علیه السلام) فرزند خانواده‏اى است که هنر خوب مردن را در مکتب حیات، خوب آموخته است… آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در توانستن مى‏فهمند و به همه آنها که پیروزى بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد که شهادت نه یک باختن، که یک انتخاب است؛ انتخابى که در آن، مجاهد با قربانى کردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پیروز مى‏شود و حسین «وارث آدم» – که به بنى‏آدم زیستن داد – و «وارث پیامبران بزرگ» – که به انسان چگونه باید زیست را آموختند – اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند.”

شهادت، هنر مردان خداست؛ چنان که خوب زیستن و خوب زندگى کردن، هنر مردان الهى مى‏باشد. خوب مردن نیز هنرى است که در درجه اول، شهدا آن را به ارث مى‏برند. شهدا شمع‏هاى فروزانى هستند که با نثار هستى و وجود خود در محضر حق تعالى، پیروز مى‏شوند. سیدالشهداء سمبل و الگوى خوب مردن (شهادت) در همه اعصار است. مقتدایان امام حسین‏علیه السلام کسانى هستند که از مایه جان خویش در راه خدا نثار مى‏کنند و به راستى حسین آموزگار بزرگ شهادت است که هنر خوب مردن را در جان بى‏تاب انسان‏هاى عاشق، تزریق مىکند             

آثار شهادت امام حسین‏علیه السلام‏

برخى درباره آثار شهادت حسینى تردید کردند! و آن را قیامى خوانده‏اند که شکست خورده است؛ شگفتا! کدام جهاد و کدام جنگِ پیروزى بوده است که دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق اندیشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاریخ، این همه گسترده و عمیق و بارآور باشد؟… حسین با شهادت «ید بیضاء» کرد، از خون شهیدان «دم مسیحائى» ساخت که کور را بینا مى‏کند و مرده را حیات مى‏بخشد… اما نه تنها در عصر خویش و در سرزمین خویش، که «شهادت» جنگ نیست، رسالت است؛ سلاح نیست، پیام است؛ کلمه‏اى است که با خون تلفظ مى‏شود.”

تأثیر حادثه کربلا، هم در بستر زمان خود و هم در طول تاریخ، عمیق و فراگیر بوده است. نهضت‏هایى که با فاصله کمى با الهام‏گیرى از قیام خونین کربلا شکفتند – مانند قیام توابین و ابومسلم خراسانى – و جان‏هاى مردمى که از ترنم خون‏هاى گرم شهیدان کربلا زندگى یافتند، معدود نیستند؛ انقلاب اسلامى شاهد و مثالى زنده در عصر حاضر است که هم در شروع نهضت، پیروزى انقلاب، ثبات نظام و ادامه آن تا هم اکنون همواره زیر درخشش پرتو عشق به اباعبدالله الحسین‏علیه السلام جریان یافته است. به راستى کدامین عشق و ایمان جوشان براى پیشبرد انقلاب اسلامى مى‏توانست به اندازه عشق و ایمان حسینى مؤثر باشد؟

زندگان جاوید

آنها که تن به هر ذلتى مى‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده‏اند و مرگ خویش را انتخاب کرده‏اند – در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود – توجیه و تأویل نکرده‏اند و مرده‏اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها که براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند، کدام هنوز زنده‏اند؟ هر کس زنده بودن را فقط در یک لَشِ متحرک نمى‏بیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش مى‏بیند، حس مى‏کند و مرگ کسانى را که به ذلت‏ها تن داده‏اند تا زنده بمانند، مى‏بیند.”(۱۵)

شهدا زنده‏اند و سیدالشهداء زنده‏ترین شهید تاریخ است. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف کربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسل‏ها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. به راستى کدامین ملت را مى‏توان سراغ گرفت که با روح و خون حسین همگرایى کنند و به افتخار یکى از دو پیروزى نرسند؟ خون حسین، مایه حیات‏ بخشى است که در گذر زمان بر کالبد ملت‏ها دمیده مى‏شود و آنها را به زندگى فرا مى‏خواند و حسین‏علیه السلام زنده جاویدى است که هر سال، دوباره شهید مى‏شود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مى‏کند.

ساعات آخر شهادت

عصر عاشورا، امام حسین‏علیه السلام با آن دقت نظافت مى‏کند، با آن دقت آرایش مى‏کند، بهترین لباس‏هایش را مى‏پوشد و بهترین عطرهایش را مى‏زند، در اوج خون و در اوج مرگ و در اوج نابودىِ همه کسانش و در آستانه رفتن خودش، هر ساعتى که مى‏گذشت و شهدا هم بر هم انباشته مى‏شدند، چهره او گلگون‏تر و برافروخته‏تر و قلبش بیشتر به تپش مى‏آمد، که مى‏دانست فاصله حضور، اندک است؛ چه «شهادت» حضور نیز هست.”

حضور شایسته در محضر خدا، آرزوى سرشار از اشتیاقى است که مردان خدا همواره براى آن، لحظه شمارى مى‏کنند و شهادت، شایسته‏ترین وسیله حضور در پیشگاه الهى است. آرایش با دقّت امام ‏حسین‏علیه السلام در عصر عاشورا نیز به خاطر شایسته‏ترین حضورى است که یک امام مى‏تواند در محضر الهى داشته باشد.

مسئولیت ما

این که حسین فریاد مى‏زند – پس از این که همه عزیزانش را در خون مى‏بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمى‏بیند – فریاد مى‏زند که: «آیا کسى هست که مرا یارى کند و انتقام کشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمى‏داند که کسى نیست که او را یارى کند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مى‏کند و دعوت شهادت او را به همه کسانى که براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مى‏نماید.”

امام حسین‏علیه السلام مظهر و سمبل حق است که در همه عصرها، چون نمادى زنده و خروشان، ظهور پیدا مى‏کند و همه کسانى را که از پاسدارى حقیقت زمان خود طفره مى‏روند، به یارى مى‏طلبد و در واقع یارى طلبیدن امامِ عشق در کربلا، انعکاس موج اندیشه اسلامى براى کمک به حق در همه زمان‏هاست. «هل من ناصر ینصرنى»، یعنى آیا کمک کننده‏اى هست که حق را یارى کند؟

حضرت زینب‏علیها السلام‏

نمى‏توان از کربلاى حسین نوشت و در آن، از کار بزرگ زینبى یادى نکرد؛ چرا که حادثه کربلا با نقش مکمّل و بى‏بدیل حضرت زینب‏علیها السلام کامل مى‏شود. مرحوم شریعتى در این مورد مى‏گوید:

رسالت پیام از امروز عصر، آغاز مى‏شود. این رسالت بر دوش‌هاى ظریف یک زن، «زینب» – زنى که مردانگى در رکاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‏تر از رسالت برادرش. آنهایى که گستاخى آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده‏اند؛ اما کار آنها که از آن پس زنده مى‏مانند، دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، کاروان اسیران در پى‏اش، و صف‌هاى دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش. وارد شهر مى‏شود، از صحنه بر مى‏گردد. آن باغ‏هاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوى گل‌هاى سرخ به مشام مى‏رسد. وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادى شده است؛ آرام و پیروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد مى‏زند: «سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت…» اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ مى‏ماند.”(۱۸)

بدون شک حضور حضرت زینب‏علیهاالسلام در کربلا به عنوان پیام رسان شهیدان، حیاتى‏ترین عنصر در ماندگارى «حماسه حسینى» است. اگر زینب نبود، کربلا در کربلا مى‏ماند و حماسه درخشان حسینى اسیر حصار زمان خود مى‏شد. حضرت زینب‏علیها السلام خود سرود حماسه‏اى بود که درخشید و حماسه سترگ کربلا را در همه زمان‏ها سارى و جارى ساخت.

 

وقتی در صحنه ی حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی ؛ هر کجا می خواهی باش چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی ، هر دو یکی است .  ((شريعتي بزرگ))

 

هر انقلابی دو چهره دارد: خون و پیام

آنها که رفتند کاری حسینی کردند و

آنها که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند.

ملاقات خدا ...

http://dlelima.persiangig.com/image/baby/elima.mihanlog.com-child-praying%20%2812%29.jpg
 

رفته بودم به ملاقات خدا

تادرد دل گويم و سخني چند از زنده گي ، از حال زار دل ، با دلي غرق در آرزو هاي بس بلند ...

نمي دانستم كدامش را بخواهم و كدامش را نخواهم

درميان اروزهايم ، ارزوييست كه دشوار و ناممكن مي پنداشتمش ...

اما هميشه افكارم را بخود مشغول كرده است و لحظه اي خاطرم را رها نمي كند

ميان در د دل هايم نمي خواستم يادي از آن ارزو كنم ...

اما افكارم هميشه انسو گذر مي كرد بسوي ان آرزو،وهر بار بخودم مي گفتم نه

 و از خدا مي خواستم كمكم كند كه فراموش كنم ارزوهاي دست نيافتني را

رفته بودم به ملاقات خدا

تادرد دل گويم و سخني چند از زنده گي ، از حال زار دل ، با دلي غرق در آرزو هاي بس بلند ...

نمي دانستم كدامش را بخواهم و كدامش را نخواهم

درميان اروزهايم ، ارزوييست كه دشوار و ناممكن مي پنداشتمش ...

اما هميشه افكارم را بخود مشغول كرده است و لحظه اي خاطرم را رها نمي كند

ميان در د دل هايم نمي خواستم يادي از آن ارزو كنم ...

اما افكارم هميشه انسو گذر مي كرد بسوي ان آرزو،وهر بار بخودم مي گفتم نه

 و از خدا مي خواستم كمكم كند كه فراموش كنم ارزوهاي دست نيافتني را

http://www.kanoonparvaresh.com/new/img_news/2321.jpg

 

ناخود اگاه فريادي از درونم  مرا مخاطب قرار داد ...

هي هات چي غافلي، مي داني !!!

نزد كسي امده اي كه قادر مطلق است،  توانايي بخشنده است ، مهربان فرياد رس است

رحم كننده گشاينده است ، سبب ساز ياري كننده است

نيرومند بي نياز است ،بهترين عطا كننده است ، بهترين روزي دهنده گان است

بهترين احسان كننده گان است ، بهترين ياري كننده گان است  ، بهترين رحم كننده گان است

رهنمايي حيرت زده گان است ، سبب ساز همه سبب ها است

اجابت كننده دعا ها است ، دو برابر كننده نيكي ها است ، دفع كننده بلا ها است

خالق همه مخلوقات است و خدايست بحق آن الهي كه جز او نيست زنده اي پاينده ...

http://dlelima.persiangig.com/image/baby/elima.mihanlog.com-child-praying%20%281%29.jpg

ناگاه اشكم جاري شد و برحال زارم بسيار گريستم كه چه خداي داريم و غافليم ...

قلبم سر شار از اميد شد و آرزوهايم زنده و احساسي بس زيبا برايم دست داد

باخدايم ععهد بستم تا تمام نشدن ها را نزد او آورم و از بخواهم كه اجابت كند ...

و چه زيبا گفته است بزرگ مرد تاريخ شريعتي (رح)

خدايا من در كلبه حقيرانه اي خويش چيز ي دارم كه تو در عرش كبراياي خود نداري

من چون توي دارم و تو چون خود نداري

تو که آرام میخوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

التماس دعا


اشك هاي بي پايان ...

باز امروز انفجاري ، شهر غم ديده ها ، شهر ماتم زده ، شهر كابل را لرزاند و خانواده هاي بسيار را غم دار ساخت كه مانيز خود را در غم آنها شريك مي دانيم و از خداوند  براي روح شهداي راستين، كه امروز جان هاي  خويش را از دست داده اند شادي  و صبر جميل براي خانواده هاي آنها مي خواهيم   ...

http://96.0.54.242/ap/pics2/200912151156261341.jpg

در ميان هله هله هاي مردم كه هر كس بسوي مي دويند ...

مادري با سر وصورت زخمي نالان و گريان ...

دنبال تنها فرزندش كه در ميان اوار هاي خاك  گم  شده بود  مي كشد ...

او خويشتن را فراموش كرده بود ...

و با فرياد هاي بلند مي گفت

خدايا تنها فرزندم كجاست ...

او تنها فرزند من بود ...

فرياد ها مي زد و خدا را مي خواست ....

http://96.0.54.242/ap/pics2/200912151201553756.jpg

خدايااو تنها فرزند من او را بمن برگردان !!!

 

خداوندا تو مي داني چه درديست !!!

پروردگارا تو را به حق انكه حق است !!!

پروردگارا تو را به حق آنهاي كه نزد تو حرمت و عزت  دارند !!!

پروردگارا تو را به حق آن بنده گاني كه پاكند ومعصوم  !!!

بار الهي تو را به توان بي كرانت قسم مي دهم !!!

فرجي بر اين ملت و اين مردم مظلوم كن !!!

فرياد اين ملت مظلوم را بشنو !!!

نابود گردان دشمنان اين مرزو بوم را !!!

نابود گردان كساني كه باني چنين وحشيانه جنايت هاست !!!

  قلب مادراني كه اين گونه مي شكنند را تسليتي باش !!!

و بر زخم هاي اين ملت مظلو و غم ديده نيز خود مرحمي باشد !!!

 به اميد تو ...     !!!


عاشق بودن

http://files.myopera.com/bestfoto/albums/734952/eshgh-3.bestfoto.jpg

عاشق بودن

تجربه تمامی احساسات بیرون از عشق

و از نو بازگشت به عشق است

عاشق بودن

تحمل درد و رنج

و توانایی غلبه و از یاد بردن این رنج و درد است

عاشق بودن

همان است که بدانی دیگری کامل نیست

بتوانی بخش های نا زیبا را ببینی ولی

بر بخش های که دوست می داری تاکید کنی و

شادمانه هر دو را بپذیری

عاشق بودن

برپا ساختن ستون های استوار بر بنای احساسات است

ولی جایی نیز برای تغییر بگذار

چون

داشتن احساس یکسان در تمام عمر

جایی برای رشد ، تجربه و آموختن نمی گذارد

عاشق بودن

توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است

دانستن آن است که دیگری نیز آنچه که بوده باقی نمی ماند

و تغییر آرام آرام او را دگرگون می کند

عاشق بودن

بخشیدن تا سرحد فقر است

والاترین هدیه ها بین دوستان

اعتماد است و درک متقابل

این دو ارمغان عشق اند

عشق ایثار چیزی بیش از تمامی خود است

تنها در طلب لبخندی کوچک

عاشق بودن

دیدن نه تنها با چشم بلکه با دل است

پرورش بینشی در ژرفای احساس خود و دیگری است

داشتن درکی نیکو از پیوند میان دو انسان است

عاشق بودن

فداکردن خود به تمامی است

آماده تا بگویی

اینک من و

دوستت دارم بسیار و بسیار

ندای تمام وجودم

نه اینکه هر دم به رنگی درآیی و هر روز

نوایی دگر ساز کنی تا پذیرفته شوی

بلکه چنان تغییر کنی نا نور خوبیها

ظلمت کمبودهایت را بپوشاند

آه ای زندگی...

عاشقانه

 

آه ای زندگی منم که هنوز

با همه پوچی ازتولبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه برآنم که ازتوبگریزم

من تورادرتو جستجوکردم

نه درآن خواب های رویایی

پرشدم،پرشدم ز زیبایی

اسما

ترانه ی ناموزون

 

 http://i.imagehost.org/0763/485_135.jpg

 

Been awake so long     

I feel like I belong

With the rain 

Morning light appears

The feeling of the night

Remains

Somewhere in between

The waking and the dream

Feel you close me

بدون شرح ...


God's Always Ready To Answer your Call

God's Always Ready To Answer your Call

God's Always Ready To Answer your Call

خدايا !

باريست بس سنگين كه بردوشم نهاده اي،  تو خود فرجي كن!


God's Always Ready To Answer your Call

God's Always Ready To Answer your Call

God's Always Ready To Answer your Call

God's Always Ready To Answer your Call

خدايا !

مشكلاتم را كمتر از اين گردان تا بتوانم  راحتر مسوليتم را انجام دهم ...


God's Always Ready To Answer your Call

God's Always Ready To Answer your Call

خدايا، تو را سپاس ...


God's Always Ready To Answer your Call

God's Always Ready To Answer your Call

God's Always Ready To Answer your Call

بيائيد از اين مانند پلي استفاده كنيم و از بالاي اين دره بگذريم ...


God's Always Ready To Answer your Call

اووو...

نمي توانم از اينجا بگذرم زيرا اين بسيار كوتاه است ...


God's Always Ready To Answer your Call


بعد از هر غروبي طلوعي است و بعد از هر باراني افتابي ...

Good is always ready to answer you call
 When god says yes

He gives you what you want

when he says no

he gives you what he wants

when he says wait

he gives you the best
.

خدا هميشه اماده است تا به دعا هاي شما پاسخ دهد ...

وقتی خدا به تو می گوید بله

همان را که تو میخواهی به تومیدهد

وقتی به تو می گوید نه

آن را که خودش می خواهد به تو می دهد

وقتی به تومی گو ید صبر کن

بهترین را برایت می دهد

زنده گي ...

http://picturrs.com/files/funzug/imgs/relations/lesson_u_n_me_11.jpg


زنده گي

زنده گي يك بازي درد آور است

زنده گي يك اول بي آخر است

زنده گي كرديم و اما باختيم

كاخ خود را روي دريا ساختيم

لمس بايد كرد اين اندوه را

زنده گي را با همين غم ها خوش است

با همين بيش و همين كم ها خوش است

با ختيم و هيچ شاكي نيستيم  !!

بر زمين خورديم و خاكي نيستيم ...

سخني چند ...

 

امید ...

 http://dadashmohsen.persiangig.ir/photo/photos/image-1-20.jpg

 


چشم ها را باید بست!

 جور دیگر پیش رفت !

دنیای که خوبی هست، اما نه به اندازه بدی ...

دنیایی که ظاهر و باطن در هم آمیخته شده ...

دنیایی که در آن واژه ی صداقت بی معناست ...

عدالت...

این نیز بی معناست...

دروغ و ریا...

 این است معنی ترقی!!!

دنیا ظاهری بیش نیست...

پس چشمانت را ببند ...

و اما ...

رضايت

دریایی بیکران یا گودالی کوچک ، فرقی نمیکند...

 زلال که باشی آسمان از آن توست

پس

 براي خودت

http://www.funny-potato.com/images/valentine/funny-pictures/flowers.jpg

اگر قطره ئی ببار

اگر لحظه ئی بمان

فقط برای دلت

و باز هم ...

 تولدي دوباره ...

باریدن گرفته...

بارانی کودکانه ، پاک و آرام

خود را به آن می سپارم

گاهی خیس شدن شروعی دوباره است

خیس شدن ، در اوج خشکی احساس

احساسی شکننده ، در انتظار بهانه ای

ناچیز به اندازه ی قطره ای

اما به وسعت تولدی دوباره

گویی تسکین دهنده ای است آسمانی

و این رحمتی است الهی...

و اما


آي دريغ ...

http://i41.tinypic.com/v3klm1.jpg

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار  

گر نکوبیم شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

لحظ هاي زنده گي ...



 http://nazpix.persiangig.com/me8/10/eshgh-vaghi_9.jpg

                MOMENTS IN LIFE

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

گاهی در زندگی دلتان به قدری برای كسی تنگ می شود
كه می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید
و آرزوهای خود در آغوش بگیرید

When the door of happiness closes, another opens
But often times we look so long at the
Closed door that we don't see the one which has been opened for us

وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
كه دری كه برایمان باز شده را نمی بینیم

Don't go for looks; they can deceive
Don't go for wealth; even that fades away
Go for someone who makes you smile
Because it takes only a smile to
Make a dark day seem bright
Find the one that makes your heart smile

به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری
به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست
به دنبال كسی باش كه به لبانت لبخند بنشاند
چون فقط یك لبخند می تواند
شب سیاه را نورانی كند
كسی را پیدا كن كه دلت را بخنداند

Dream what you want to dream
Go where you want to go
Be what you want to be
Because you have only one life
And one chance to do all the things
You want to do

هر چه میخواهی آرزو كن
هر جایی كه میخواهی برو
هر آنچه كه میخواهی باش
چون فقط یك بار زندگی می كنی
و فقط یك شانس داری
برای انجام آنچه میخواهی

May you have enough happiness to make you sweet
Enough trials to make you strong
Enough sorrow to keep you human and
Enough hope to make you happy

خوب است كه آنقدر شادی داشته باشی كه دوست داشتنی باشی
آنقدر ورزش كنی كه نیرومند باشی
آنقدر غم داشته باشی كه انسان باقی بمانی
و آنقدر امید داشته باشی كه شادمان باشی

The happiest of people don't necessarily
Have the best of everything
They just make the most of
Everything that comes along their way

شاد ترین مردم لزوماً
بهترین چیزها را ندارند
بلكه بهترین استفاده را می كنند
از هر چه سر راهشان قرار میگیرد

The brightest future will always be based on a forgotten past
You can't go forward in life until
You let go of your past failures and heartaches

همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود
نمیتوانی در زندگی پیشرفت كنی
مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نكنی

When you were born, you were crying
And everyone around you was smiling
Live your life so at the end
You’re the one who is smiling and everyone
Around you is crying

وقتی كه به دنیا آمدی، تو گریه می كردی
و اطرافیانت لبخند به لب داشتند
آنگونه باش كه در پایان زندگی
تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری
و اطرافیانت گریه می كنند

Don't count the years, count the memories

سالها را نشمار، خاطرات را بشمار


با هر چه عشق مي توان نام تو را نوشت  (مولا علي (ع)

بسم رب المهدی(عج)

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ

صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ

في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ

وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً

حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً


http://www.emamali.net/gallery/big/emamali23.jpg

نازد به خودش خدا که حیدر دارد

دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

صد بار اگر کعبه ترک بردارد

" " " عید غدیر خم مبارك باد " " "


تقديم به روح پاك مولاي متقيان علي (ع)

حرفی نیست

تو بگویی ام برو میروم به ناکجا آباد

میروم تا بداند دلت این را که دلم با تو یا بی تو ، باتو است

میروم تا بداند دلت قصه دل تنگم را

حرف حرف بودن نیست

حرف ماندن است

ماندن در عین نبودن

ماندن تو در دل من تا ابد ، تا نبودن من...

حرف دلتنگی دلم است...

برای لحظه های باتو بودن...

حرف این است که ثانیه ها بی تو گلویم را می فشارند

حرف این است که من ، گم کرده ام خود را

حرف این است که نمیدانم در طوفان سردرگمی هایم به کجا در پی خود باشم

حرف این است که آدمیت گم کرده ام

حرف این است که شکسته ام بی تو

حرف این است که تاب ماندن ندارم

سرگردانم..

نمیدانم کجایم

دلم میخواهد فریاد برآورم

بخوانم تو را با تمام وجود

خدایااا کمکم کن

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده

درد دل من ببین سوز نگاهم بده

حسرت آغوش تو سوخته جانم خدا

جان به لب آمد خدا جان جهانم بده


تو که آرام میخوانی قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت دعایم کن


التماس  دعا ...
اللهم عجل لولیک الفرج
يا علي

زنده گي ...


  http://blaberize.com/wp-content/uploads/2009/11/progressive_dream_by_vezeta-fantasy-wallpaper.png

زندگی سخت ساده است!

خطر کن!

وارد بازی شو!

چه چیزی از دست می دهی؟

با دستهای تهی آمده ایم،

و با دستهای تهی خواهیم رفت.

نه،چیزی نیست که از دست بدهیم،

فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،

تا سر زنده باشیم،

تا ترانه ای زیبا بخوانیم،

و فرصت به پایان خواهد رسید.

آری، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!


دنيا

http://hadi4327.persiangig.com/c.jpg

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند.

ستایش کردم گفتند خرافات است.

عاشق شدم گفتند دروغ است.

گریستم گفتند بهانه است.

خندیدم گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید می خواهم  پیاده شوم.

                                                                             " دکتر علی شریعتی "

با سرنوشت آینده سازان ...

http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030949-r-b-017.jpg


با سرنوشت آینده سازان

نوجوانان که همانا آینده سازان کشور به شما ر می روند نیازبه زنده گی آرام و محیط مناسب و سیستم بیشرفته جهت تعلیم و تربیه خویش دارند.

 نوجانان افغان میخواهند تا در فضایی آرام همانند نوجوانان سایر حصص دنیا بر علاوه دروس مکتب در بهبود وضعیت اقتصادی و اجتماعی جامعه خویش نیز سهم داشته باشند اما دولت مردان افغانستان با گذشت سالها تجربه کمتر متوجه این مطالب شده اند و بیشر عطف شان به خانواده ها و حلقات خودشان بوده است

در عرصه معارف نیز وزارت مربوط با وجود دست آورده ها هنوز هم خود خواهی ها در عرصه ایجاد سیستم درسی منظم وانتصاب افراد حلقات خویش در بست ها ای دلخواه و برخی موارد دیگرهر وزیر معارف گذشته انجام داده است اگر مکثی به سال جاری در حکومت داری شود مواردی ازقبیل طویل شدن رخصتی ها ی تابستانی  قبل از انتخابات , رشوه ستانی در سیستم معارف منجملمه در امتحانات معلمان و شاگردان به مشکل مواجه شده اند , کمیسون اصلاحات اداری در تعین معلمان و... باعث تضعیف سیستم معارف کشور گردیده که در نتیجه ، نوجوانان بزرگترین ضربه را متحمل می شوند.

همچنان اعلا ن رخصتی ها همزمان با اعلام نتایج انتخاب ریاست جمعوری بخاطر شیوع ناگهانی مرض انفلانزای خوکی نشان می دهد که مسئولین بدون در نظر گرفتن اینکه کتابها تعلیمی مکاتب بطور نیمه باق می ماند تصمیم می گیرند و شاید هم این مرض عواقب بدی داشته باشد

در تظاهرات که هدف های سیاسی و گرو هی درآن اغشته می باشد از محصلین و متعلمین بیشتر از همه استفاده صورت میگیرد

که با ز هم منجر به ایجاد عدوات میان مردم و کشته و زخمی شدن جوانان نو جوانان کشور میگردد

درطول یک سال چندین شخص به چوکی وزارت معارف می نشیند و هر کدام نساب جدید تعلیمی را بوجود می آورد و بالاخره متعلمین ازمکتب امدن استفاده ای نتوانسته و علاقه شان نسبت به ادامه تعلیم کمتر میگردد

در اکثریت رسانه ها ی کنونی به عوض برنامه های تعلیمی و آموزشی جز تشنج خلق کردن و بوجود آوردن انگیزه نفاق ملی چیزی دیگر نمی شنویم واگر بشنویم هم همان سریال های گمراه کننده است و بس

اگر یک روزنامه افغانستان را بخوایند بیش از پانزده خبر نظامی که اکثر آن کشته شدن است و در لا بلای اخبار اعلانات و مطالب انترنتی خواهید دید

از لحاظ اقتصادی بیکاری مردم باعث می شود تا فرزندانشان را به عوض ادمه دروس در مکابت به دست فروشی , انجام کار های شاقه , کار های غیر اخلاقی و حتی تن فروشی سوق دهند.

http://www.fararu.com/images/docs/000030/n00030949-r-b-010.jpg

این همه مواردی از بازی با سرنوشت اینده سازان کشوراست امیدورایم تا مسئولین جدید در راستای رفع این مشکلات گام های استوار بردارند تا اطفال و نوجوانان افغان بتوانند با هم قطاران خارجی شان بطور متواضع در همه مسایل سهم فعال ایفا نمایند.

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ، نه حاشیه ای از یاد رفتنی

دریغا ، دريغ ...

از ناخداگاه امدن ...

ماندنی جبری، رفتنی بی شک ...

ای کاش امدن باعلم ودانش بود

و بودن در پی اش ادراک هستی بود

و رفتن رفتنی در اوج مستی

 خداوندا !!

دستانم تهی اند و دلم رها در آرزوها

یا به توان بیکرانت دستانم را توانا گردان

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی تهی کن

                                                                                            " دكتر شريعتي "  

مرا آفرید آنکه دوستم داشت و مرا برد آنکه برایش بی قرار بودم

به مناسبت فوت عمه مهربانم

یاد چشمان معصومش مرا می آزارد، چشمان را می چرخانم تا ترن افکارم را بر روی ریل های بی خیالی به حرکت در آورم،

در ترن های افکار قدم می زنم تا چشمم به چشم معصومش نیافتد ولی اینبار دستان چین خورد او را روی لبانم احساس می کنم، با موهای کلنجار می روم، یکباره یاد موهای ماش و برنجش می افتم که بروی شانه هایش خودنمایی می کرد. قهوه  تلخی برای خودم درست کردم و  یک فنجان قهوه را بدون درنگ نوشیدم، اینبار یاد چای هایی که برایم می آورد افتادم، اینقدر به فکر او بودم که تلخی قهوه دیگر آزارم نمی داد، یک موزیک گذاشتم تا فکرم به چیزی دیگر معطوف شود، اونجا می خواند که "ما همه از یک قطره ایم  ولی ببین که فاصله بین ما چقدره"  دیگر طاقت نمی آورم چشمانم دیگر طاقت نگه داشتن این همه اشک را دل خود ندارد. بغضم می ترکد و یک باره هق می زنم و اینجاست که دیگه نمی توانم خودم را نگهدارم و تنها به او می اندیشم، به کسی که امروز پیش ما نیست، كسي كه عمري را با او سپری کردیم، عمری به او دل بسته بودیم و رویایش را گوش می کردیم.

درهای بهشت برویش باز باد

چه دردناكتر است ديدن مرگ دوستان. دوستاني كه دوستشان داشتي و ديگر نيستند تا بتواني با صداي بلند بگويي احساست را. احساساتی که سالها به او می گفتی او گوش می داد.

ای کاش با مرگ آسوده شده باشد. ای کاش از اين جهنم آزاد شده باشد. ای کاش دوستاني صدها بار بهتر از ما نصيبش شود. ای کاش همدمی پیدا کند تا  قدر او را بداند.

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟؟؟

 

زن ...

 زن عشق می كارد و كینه درو می كند 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی

در محبسی به نام بكارت زندانی است

 و از تو   او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی 

او مادر می شود و همه جا می پرسند  نام  پدر...

وصيت نامه ادوارد اديش


قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم

در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری درموفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود وعجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !!

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم

فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ،

راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود

کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و

شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...
وبازروزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم
چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...
کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را
دعوت به آرامش می کرد ...
کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر
روی برفها می دویدم ...
کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،
کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم
شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم
عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ....
کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و دراین تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ
همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .
راستی من کجای دنیا بودم ؟
آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

فرا رسیدن عید قربان را به تمام مسلمانان تبریک می گوییم

فرا رسيدن دهم ذيحجه عيد سعيد قربان،
روز اعلام تقرب جستن به پيشگاه الهي را
به تمامي مسلمانان و موحدين جهان تبريك مي‌گوييم.

 امیر المومنین علی علیه السلام می فرماید : هر روزی كه انسان در آن به زشتی آلوده نگردد آن روز عید است چرا كه زشتی مهمترین بستر ظهور نزاع میان آدمیان است وباعث برهم خوردن آرامش درونی و بیرونی انسانها میگردد و این همان چیزی است كه با عید یعنی آرامش و شادمانی منافات دارد .

كشته شدن در پای محبوب و قربانی كردن خود مهمترین تعریفی است كه مولوی ازعید به ما می دهد

بیایید به خدایمان ایمان داشته باشیم و با جان و دل به او روی آوریم زیرا او بسیار مهربانتر از آنست که ما فکرش را می کنیم


آن روز كه ابراهيم با پاهاي لرزان اما قلبي مطمئن فرزندش اسماعيل را كه براي داشتنش دعاهاي بسيار كرده بود، به مذبح مي‌برد، از تمام نفسانيات خود در پيشگاه خداوند گذشت. اگرچه در لحظات آخر به فرمان خداوند تيغ از گلوي فرزند بركشيد و گوسفند فرستاده شده از سوي پروردگارش را قرباني كرد، اما امتحاني را كه بايد مي‌داد، پس داد و همراه با خشنودي خداوند از پرهيزگاري بنده‌اش او نيز از سربلندي در امتحان سرخوش بود.

عيد قربان 

عید قربان روز خجسته و مباركى است كه مسلمانان به حج رفته، پس از تمام شدن‏اعمال حجشان، قربانى مى‏كنند و پس از قربانى، آنچه بر آنان در حال احرام حرام شده‏ بود، حلال مى‏گردد، لذا آن روز را عید تلقى مى‏كنند عیدى كه پس از انجام وظایف‏سنگین حج، به عنوان جایزه الهى و رهایى از احرام پیش مى‏آید. و هم چنین این روزبراى سایر مسلمانان جهان نیز عید است و احترام ویژه دارداین روز، روز گرفتن جایزه از خداى منان است، روزى است كه باید در آن‏ آهنگ گناه نشود و انسان‏هاى مؤمن، با استفاده از چنین روز باعظمتى كه درهاى بهشت‏بر رویشان گشوده مى‏شود و باب رحمت الهى باز مى‏گردد، دست‏هاى آلوده از گناه خویش‏را به سوى آسمان بلند كنند و با تضرع و زارى، به پیشگاه رحمان و رحیم، درخواست‏مغفرت و آمرزش نمایند و حاجت‏هاى فردى و نیازهاى اجتماعى و گروهى خود را با امیداستجابت و روا شدن، بطلبند و بسیار عبادت و نیایش كنند. و قربانى در این روزاگر براى زائران خانه خدا واجب است، براى سایر مسلمانان نیز سنت موكد است و برآن تاكید فراوان شده است.

دموكراسي چيست ؟

دموکراسی چیست؟

دموکراسی از واژه یونانی “demos” به معنای مردم گرفته شده است. در دموکراسی ها، این مردم هستند که روی دولت و قانونگذاران قدرت و حاکمیت دارند.

گرچه بین دموکراسی های مختلف در دنیا تفاوت های کوچکی وجود دارد اما اصول و قواعدی دموکراسی را از دیگر دولت ها متمایز می کند.

دموکراسی دولتی است که در آن قدرت و مسئولیت کشور به صورت مستقیم یا از طریق نمایندگان منتخب آنها، برعهده کلیه شهروندان می باشد.

 دموکراسی گروهی از اصول و قواعد است که آزادی انسان را حفظ می کند؛ دموکراسی نهادینه کردن آزادی است.

 در دموکراسی، اصل حاکمیت اکثریت حکمفرما است که در کنار آن حقوق فردی و اقلیت هم مد نظر قرار داده می شود. کلیه دموکراسی ها، ضمن احترام به اراده اکثریت، از حقوق اساسی افراد و گروه های اقلیت هم دفاع می کند.

  دموکراسی برعلیه دولت مرکزی قدرتمند و دولت های غیرمتمرکز به سطوح محلی مقابله می کند و بر این عقیده است که دولت محلی باید تا حد امکان در دسترس مردم بوده و پاسخگوی آنها باشد.

  دموکراسی ها بر این عقیده هستند که یکی از عملکردهای اصلی آنها حفظ حقوق ابتدایی مردم مانند آزادی بیان و مذهب، حق مساوی بهره مندی از قانون، و فرصت شرکت کامل در کلیه فعالیت های سیاسی، اقتصادی، و فرهنگی جامعه می باشد.

  در دموکراسی ها، انتخابات آزاد و عادلانه برای همه شهروندان برگذار می شود. در انتخابات دموکراسی امکان تقلب دیکتاتور یا یک حزب خاص وجود ندارد و رقابت کاملاً قانونی و عادلانه است.

  دموکراسی دولت را تحت کنترل قانون درمی آورد و تضمین میکند که کلیه شهروندان به میزان مساوی از حمایت قانون بهره مند شوند و حقوق آنها در دستگاه قانونی کشور حفظ شود.

  دموکراسی ها متفاوت هستند و نشانگر زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هر کشور می باشند. اصول کلی در همه آنها یکسان است اما قواعد متفاوتی دارند.

  شهروندان در دموکراسی نه تنها از حقوق برخوردارند بلکه مسئولیت شرکت در  دستگاه سیاسی را نیز برعهده دارند که درمقابل از حقوق و آزادی های آنها دفاع می کند.

  جوامع دموکراتیک به ارزش های تحمل، تعاون و توافق متعهد هستند. دموکراسی بر این عقیده است که رسیدن به رضایت همگانی نیازمند مصالحه و توافق است که همیشه قابل حصول نیست.

حکومت اکثریت، حقوق اقلیت

در ظاهر اصل حکومت اکثریت و حفظ حقوق فردی و گروه های اقلیت به نظر متناقض می آید. اما درواقع، این اصول دو ستون نگه دارنده دولت دموکراتیک هستند.

حکومت اکثریت راهی است برای تشکیل دولت و تصمیم گیری برای مسائل عمومی نه راه جدید ستمگری. همانطور که هیچ گروه خودگمارده ای حق ستم بر دیگران را ندراد، پس هیچ اکثریتی هم، حتی در دموکراسی، نباید حقوق و آزادی های ابتدایی گروه های اقلیت را از بین ببرد.

       اقلیت ها—چه به خاطر تاریخچه قومی آنها باشد، چه عقاید مذهبی، محل جغرافیایی، سطح درآمد یا بازنده های انتخابات—باید از حقوق ابتدایی انسانی بهره مند باشند و هیچ اکثریتی، چه منتخب باشد چه نباشد، حق تعدی به آنها را ندارد.

        اقلیت ها باید اعتماد کنند که دولت از حقوق و هویت فردی آنها حمایت می کند. در چنین شرایطی این گروه ها می توانند در نهادهای دموکراتی کشورشان شرکت کنند.

        آزادی بیان، آزادی مذهب و عقیده، حمایت و بهره مندی یکسان از قانون، و حق شرکت کامل در فعالیت های اجتماعی کشور یکی از حقوق ابتدایی انسان است که هر دموکراسی ملزم به حفظ آنهاست.

        دموکراسی می داند که حفظ حقوق اقلیت ها برای حمایت از هویت فرهنگی، فعالیت های اجتماعی، وجدان فردی و فعالیت های مذهبی یکی از کارهای اولیه آنهاست.

        پذیرش گروه های قومی و فرهنگی که برای اکثریت عجیب به نظر می رسند، می تواند نشانگر یکی از بزرگترین چالش های هر دولت دموکراتیک باشد. اما دموکراسی ها تشخیص می دهند که تفاوت می تواند سرمایه ای بسیار باارزش باشد. آنها با این تفاوت ها در هویت، فرهنگ و ارزش ها بعنوان چالشی که می تواند باعث تقویت و ارتقاء آنها باشد رفتار می کنند نه بعنوان یک تهدید.

        هیچ پاسخ روشنی برای چگونگی برطرف شدن تفاوت عقیده و ارزش گروه های مختلف اقلیت در دموکراسی وجود ندارد. فقط از طریق تحمل، بحث، و میل به مصالحه است که جوامع آزاد به توافق دست پیدا می کنند.

 

 

دموکراسی دركشور هاي جهان سوم یعنی ....

دموکراسی یعنی گفتمان با دزدان و جنايت كاران

و قدرتمندان و نديده گرفتن ضعيفان و فريب آنها

دموکراسی یعنی هویت فردی منتها جنگ سالاران و غارتگران 

 دموکراسی یعنی حق بااکثریت است تفاوت  نمي كند اگر هم دزد  باشند

مهم اين است كه اكثريت باشند

 دموکراسی یعنی انتخاب نه انتصاب اما نه توسط مردم

بلكه توسط اربا بان كه دموكراسي را تعريف كرده اند

 دموکراسی یعنی رسانه های آزاد ... 

و تفاوتي نيست  كه مغاير با ارزش هاي فرهنگي آن  جامع باشد

مهم اين است مغا ير با اهداف كشور هاي كه دموكراسي را براي آنجا تعريف كرده اند نباشد