به مناسبت فوت عمه مهربانم

یاد چشمان معصومش مرا می آزارد، چشمان را می چرخانم تا ترن افکارم را بر روی ریل های بی خیالی به حرکت در آورم،

در ترن های افکار قدم می زنم تا چشمم به چشم معصومش نیافتد ولی اینبار دستان چین خورد او را روی لبانم احساس می کنم، با موهای کلنجار می روم، یکباره یاد موهای ماش و برنجش می افتم که بروی شانه هایش خودنمایی می کرد. قهوه  تلخی برای خودم درست کردم و  یک فنجان قهوه را بدون درنگ نوشیدم، اینبار یاد چای هایی که برایم می آورد افتادم، اینقدر به فکر او بودم که تلخی قهوه دیگر آزارم نمی داد، یک موزیک گذاشتم تا فکرم به چیزی دیگر معطوف شود، اونجا می خواند که "ما همه از یک قطره ایم  ولی ببین که فاصله بین ما چقدره"  دیگر طاقت نمی آورم چشمانم دیگر طاقت نگه داشتن این همه اشک را دل خود ندارد. بغضم می ترکد و یک باره هق می زنم و اینجاست که دیگه نمی توانم خودم را نگهدارم و تنها به او می اندیشم، به کسی که امروز پیش ما نیست، كسي كه عمري را با او سپری کردیم، عمری به او دل بسته بودیم و رویایش را گوش می کردیم.

درهای بهشت برویش باز باد

چه دردناكتر است ديدن مرگ دوستان. دوستاني كه دوستشان داشتي و ديگر نيستند تا بتواني با صداي بلند بگويي احساست را. احساساتی که سالها به او می گفتی او گوش می داد.

ای کاش با مرگ آسوده شده باشد. ای کاش از اين جهنم آزاد شده باشد. ای کاش دوستاني صدها بار بهتر از ما نصيبش شود. ای کاش همدمی پیدا کند تا  قدر او را بداند.

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟؟؟