سخني چند ...
امید ...
چشم ها را باید بست!
جور دیگر پیش رفت !
دنیای که خوبی هست، اما نه به اندازه بدی ...
دنیایی که ظاهر و باطن در هم آمیخته شده ...
دنیایی که در آن واژه ی صداقت بی معناست ...
عدالت...
این نیز بی معناست...
دروغ و ریا...
این است معنی ترقی!!!
دنیا ظاهری بیش نیست...
پس چشمانت را ببند ...
و اما ...
رضايت
دریایی بیکران یا گودالی کوچک ، فرقی نمیکند...
زلال که باشی آسمان از آن توست
پس
براي خودت

اگر قطره ئی ببار
اگر لحظه ئی بمان
فقط برای دلت
و باز هم ...
تولدي دوباره ...
باریدن گرفته...
بارانی کودکانه ، پاک و آرام
خود را به آن می سپارم
گاهی خیس شدن شروعی دوباره است
خیس شدن ، در اوج خشکی احساس
احساسی شکننده ، در انتظار بهانه ای
ناچیز به اندازه ی قطره ای
اما به وسعت تولدی دوباره
گویی تسکین دهنده ای است آسمانی
و این رحمتی است الهی...
و اما
آي دريغ ...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبیم شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

یا رب به دلم غیر خودت جامگذار